آمديم؛ با سلام به مردم ايران، اين يكي از تيترهاي صفحه اول روزنامه تهران امروز در شماره اول خود بود. روزنامهاي كه روز شنبه 27 آبان 1385 اولين شماره خود را به چاپ رساند روزنامهاي با نيروهاي اكثرا حرفهاي با مديرمسوولي آقاي پرويز اسماعيلي با سابقه اي خوب و شناخته شده شروع به كار كرد.
سياستهاي كلي روزنامه بيشتر در موضوعات اجتماعي پيش ميرفت كه انصافا هم در اين حيطه خوب عمل كرد. بنده هم با تماس يكي از دوستان در تاريخ شنبه 4 آذر 1385 يعني از شمار 6 روزنامه آنجا مشغول به كار شدم. روزهاي سختي بود. زمستانش كه نه بخاري، نه شوفاژي و تابستاني كه از گرماي زياد، گرمازده ميشديم و بي نظميهايي كه در شروع به كار هر موسسهاي وجود دارد در آنجا به حد كافي وجود داشت كه در حين كار واقعا عذابآور ميشد. خلاصه ما هم شديم عضوي از اين روزنامه و اين امر سعادتي شد تا بتوانيم دوستان قديم خود كه در روزنامههاي مختلف از جمله دوستان خوبم در روزنامه تعطيل شده انتخاب را دوباره ديدار كرده و در كنار آنها و با يادآوري خاطرات خوش «انتخاب» مشغول به كار شويم. خلاصه خيليها آمدند و رفتند و ما هم مانديم تا روزنامه رسيد به شماره 443 در تاريخ 1/4/1387 همراه با ويژهنامهاي درباره نقد عملكرد دولت آقاي احمدينژاد؛ ويژهنامهاي كه باعث تعطيلي آن شد.
بگذريم نزديك به 2 سالي در «تهرا ن امروز» مشغول به كار بوديم ولي چه راحت به تعطيلي كشيده شد. هرچند قبلا تجربه اينچنيي داشتيم ولي باز جاي تاسف دارد كه چرا امنيت شغلي براي شغل روزنامهنگاري وجود ندارد و حتي با سليقههاي شخصي مديران تعدادي از بيكار ميشوند. به هر حال امیدواریم همه بچههاي تهران امروز بتوانند جايي مشغول به كار شوند و به اميد روزي كه ديگر هيچ روزنامهاي تعطيل نشود و هيچ خانوادهاي از اين بابت دچار استرس و نگراني براي آينده نباشد.
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در جمعه 14 تیر1387 ساعت 5:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به: شما
تاريخ: امروز
از: رئيس
موضوع: خودت
عطف به: زندگي
من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم. لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن، آن را در صندوق (چيزي براي خدا تا انجام دهد) بگذار. همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من، نه تو. وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن. در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفتانگيزي كه الان در زندگيات وجود دارد تمركز كن. نااميد نشو.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي: به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد.
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي: به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.
وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي: به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه؟ شكر گذار باش. در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي: به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.
ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي: ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي.
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 7:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در زندگي سازماني امنيت شغلي از جمله مسائلي است كه كاركنان سازمانها را به خود مشغول ميكند و بخشي از انرژي رواني و فكري سازمان صرف اين مساله ميشود. در صورتي كه كاركنان از اين بابت به سطح مطلوبي از آسودگي خاطر دست يابند با فراغ بال توان و انرژي فكري و جسمي خود را در اختيار سازمان قرار ميدهند و سازمان نيز كمتر دچار تنشهاي انساني ميشود.
در كشور ما مطبوعات شايد به نوعي هميشه سنگ مشاغل گوناگون را به سينه ميكوبند، در صورتي كه خود شغل روزنامهنگاري يكي از مشاغلي است كه از نظر امنيت شغلي، جزو ناامنترينها محسوب ميشود و هميشه كساني كه در اين شغل فعاليت ميكنند بزرگترين نگراني آنها تعطيلي ناگهاني نشريهشان است. نشرياتي كه با كوچكترين خطا (البته از نظر قانون مطبوعات!) به راحتي تعطيل ميشوند و كساني كه حكم بر تعطيلي نشريهاي ميگيرند به هيچوجه در فكر افرادي كه از آن نشريات كسب درآمد ميكنند، نيستند.
با تمام اين اوصاف و بر اساس برآوردهاي سازمان مديريت و برنامهريزي ايران، هزينه ايجاد هر شغل حدود 40 ميليون تومان است. همچنين آمارهاي رسمي از وجود بيش از 3 ميليون بيكار حكايت دارد كه به طور متوسط سالانه حدود 800 هزار نفر نيز به شمار نيروهاي جوياي كار اضافه ميشود، آيا با اين شرايط لغو امتياز روزنامهاي كه حداقل براي 100 نفر ايجاد اشتغال ميكرد، تقابل با اشتغالزايي نيست؟!
اين جمله گفته محمد جهرمي، وزير كار و امور اجتماعي دولت نهم است كه «طي يك سال نرخ بيكاري 4 درصد افزايش مييابد و با توجه به همين موضوع، ثابت نگه داشتن نرخ بيكاري كه خود به معناي ايجاد سالي يك ميليون و 200 هزار فرصت شغلي است، كار بزرگي است.» يعني سالانه حدودا يك ميليون و 200 هزار نيروي كار جديد آماده ورود به بازار كار هستند و در صورت ثابت ماندن نرخ بيكاري سالانه بايد يك ميليون و 200 هزار فرصت شغلي ايجاد كرد؛ عملي كه به گفته خود مسوولان امر، «كار بزرگي است». حال با توجه به گفته خود مسوولان مربوط به اشتغال، آيا به تعطيلي كشاندن هر بنگاه اقتصادي هرچند كوچك، صحيح ميباشد؟
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 7:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
پروانه انتشار تهران امروز لغو شد

به گزارش خبرگزاری های ایران، در پی احضار آقای قربانزاده، مدیر مسوول تهران امروز به دادگاه رسيدگي به تخلفات كاركنان دولت و رسانه ها، پروانه این روزنامه به علت افترا و فقدان شرایط انتشار لغو شد.
در این حال، روزنامه تهران امروز در یادداشتی در شماره روز یکشنبه خود که در وب سایت این روزنامه هم منتشر شده است، از انتشار مطالب انتقادی در ویژه نامه خود عذرخواهی کرد.
به نوشته تهران امروز، ویژه نامه این روزنامه "حاوی مطالبی خارج از فضای اعتدال و نقد عالمانه" بوده است و علت آن "شور و هیجان روزنامه نگاری در دوران جوانی" دست اندرکاران آن بوده است.
سایت های نزدیک به رئیس جمهور در واکنش به انتشار این ویژه نامه، از محمد باقر قالیباف، شهردار تهران، به علت انتساب روزنامه تهران امروز به او انتقاد کرده اند.
گفته می شود تعدادی از مسوولان روزنامه تهران امروز از نزدیکان سیاسی آقای قالیباف هستند.
این در حالی است که بعضی کارشناسان انتشار ویژه نامه روزنامه تهران امروز و توقیف این روزنامه را بیانگر آغاز زودهنگام رقابت های انتخاباتی محمود احمدی نژاد و محمد باقر قالیباف برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده دانسته اند.
علی اکبر جوانفکر، مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور در واکنش به این خبر در مطلبی که در وبلاگ خود نوشته است، با انتقاد از این ویژه نامه ، از هواداران رئیس جمهور خواست ، از هر گونه واکنشی به این روزنامه خودداری کنند.
او همچنین از انتساب این مطالب به شهردار تهران ابراز تعجب کرده است.
آقای جوانفکر در وبلاگ خود نوشت: " برای بنده سخت است که باور کنم، آقای قالیباف به عنوان شهردار تهران در چنین امری دخالت دارد. مگر می شود کسی که خود را دین دار و اهل نماز و عبادت می داند، از رهبری تبعیت می کند، مدعی اخلاق و انصاف، جوانمردی، ارزشها و مدافع ارزشمدارانی چون چمرانهاست و مرگی مانند مردن شهید چمران را آرزو می کند، هدایت و مدیریت تبلیغات مسموم، توهین آمیز، تحقیر کننده و همراه با تمسخر و تخریب علیه دولت نهم را برعهده داشته باشد ! این دو با هم قابل جمع نیست. یا این دروغ است یا آن."
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در یکشنبه 2 تیر1387 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آيا ميدانستيد كه تمام پرندگان تخمگذار روي سينه، داراي حس لامسه هستند كه با آن ميتوانند تعداد تخمهاي خود را شمارش كنند، البته نه از طريق شمارش اعداد، بلكه از طريق گونهاي احساس كمبود، پرنده بلافاصله متوجه فقدان تخم ميشود.
آيا ميدانستيد كه موريانه ملكه با شكم و زاهدان عظيم خود در هر دو ثانيه يك تخم ميگذارد اين زاهدان فقط در درجه حرارت 30 درجه سانتيگراد در محل تخمگذاري نشو و نما ميكند.
آيا ميدانستيد كه پروتئين تخم مرغ از پروتئين گوشت و شير بيشتر است.
آيا ميدانستيد كه اولين عكس دنيا توسط ژوزف نيسفو رني نيپس افسر بازنشسته فرانسوي درسال 1827 از املاك شخصي خودش به ثبت رسانيد.
آيا ميدانستيد كه سركه قديميترين اسيدي است كه توسط مصريان در حدود 3 هزار سال پيش كشف و شناخته شده است.
آيا ميدانستيد كه جريان الكتريكي در يك رشته سيم تلفن ميتواند با سرعتي معادل 297 هزار كيلومتر در ثانيه حركت نمايد.
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در شنبه 1 تیر1387 ساعت 7:14 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در انتخاب همسر نيك سيرت را برگزين.
آنكه نيك صورت را برمي گزيند، خرسند ميگردد و آنكه نيك سيرت را برمي گزيند خوشبخت.
خوشبختي والاتر از خرسندي است، زيرا خرسندي به علت ناپايداري نيكويي صورت زودگذر و خوشبختي به علت بادوام بودن نيكويي سيرت ماندگار است.
صورت نيكو اگر همراه با سيرت نيكو نباشد، دلزدگي و بيميلي را به همراه دارد، اما سيرت نيكو اگر حتي با صورت نيكو همراه نباشد علاقه و اشتياق را هر روز افزون مينمايد.
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت 8:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت.
موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشتهها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا ميدانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته ميشود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه ميكرد گفت:
- بله، شما چه عقيدهاي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر ميكند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آيندهام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعهاي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود.
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 6:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
كشاورزي فقير از اهالي اسكاتلند فلمينگ نام داشت. يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنيد، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسري وحشت زده كه تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد ميزد و تلاش ميكرد تا خودش را آزاد كند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدريجي و وحشتناك نجات داد...
روز بعد، كالسكهاي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي كرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشرافزاده گفت: «ميخواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادي.»
كشاورز اسكاتلندي جواب داد: «من نميتوانم براي كاري كه انجام دادهام پولي بگيرم.»
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
كشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله ميكنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغالتحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در شنبه 18 خرداد1387 ساعت 6:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرداب
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز ميخواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم ميكنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا ميبينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظههاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش ميبره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر ميكنه كه مياره دست باد
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY