فرمانده سپاه قدس گيلان: ماشين‌آلات سنگين سپاه به آبکنار انزلي رسيد

فرمانده سپاه قدس گيلان: ماشين‌آلات سنگين سپاه به آبکنار انزلي رسيد.

هامون محمدي امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در انزلي با اشاره به امدادرساني بسيج و سپاه قدس گيلان در برف اظهار کرد: طبق دستور سردار جعفري با تمام قوا براي امدادرساني به مردم وارد عمل شديم.

وي افزود: 70دستگاه خودروي کمک‌دار و 30 دستگاه ماشين‌آلات سنگين براي برف‌روبي و بازگشايي مسيرهاي مسدود شده روستايي گيلان به صحنه آمدند.

فرمانده سپاه قدس گيلان با بيان اينکه گردان‌هاي بسيج و سپاه مشغول امدادرساني و نجات هستند، خاطرنشان کرد: حجم برف بسيار زياد است و هر آنچه که در توان سپاه و بسيج باشد انجام مي‌دهيم.

وي با تاکيد بر اينکه سپاه و بسيج با تمام توان در کنار مردم هستند، يادآور شد: دستگاه‌هاي ديگر را از استان‌هاي همجوار وارد کار کرديم.

محمدي درباره روستاي آبکنار تصريح کرد: نخستين ماشين‌آلات سنگين سپاه قدس گيلان خود را به روستاي آبکنار رساندند و تا بازگشايي مسير اين روستا که حجم زيادي از برف را در خود دارد، تلاش‌ها ادامه مي‌يابد.

گفتني است، بارش برف همچنان ادامه دارد.

البته اميدوارم اين گفته‌ها در حد حرف نباشد و به واقعيت نزديك باشد!


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 15 بهمن1392 ساعت 11 موضوع | لینک ثابت


درخواست كمك از رياست جمهوري

حضور رئیس جمهور محترم جناب آقای روحانی

سلام علیکم

همانگونه که مستحضر می‌باشید بارش برف سنگین كه نزديك به 2 متر مي‌رسد، طي روزهاي اخیر که در غرب شهرستان انزلی و در روستای آبکنار و سایر روستاهای اطراف وضعیت کاملا بحرانی ايجاد كرده است. ارتباط روستاها با همه جا قطع شده، کم کم روستاي آبكنار و روستاهاي اطراف در حال مدفون شدن زير برف قرار دارد، سقف خانه‌ها فرو می‌ریزد و عده‌ای از سالمندان بی پناه در منزل منتظر یاری نیروهای امدادی می باشند.

آقای رئیس جمهور! از شما ملتمسانه خواهشمندم دستور رسیدگی فوری بفرمائید. شاید مداخله نیروهای نظامی (ارتش و سپاه) گره‌گشا باشد. خواهشمندم به کمک پدران و مادران گرفتار شده در برف بشتابید.

خداوند یار و نگهدارتان باد


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 15 بهمن1392 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


درخواست كمك از رياست مجلس

ریاست محترم مجلس جناب آقای دکتر لاریجانی

با سلام و احترام

بارش برف سنگین در روزهای اخیر كه نزديك به 2متر مي‌رسد، تعدادی از روستاهای غرب انزلی بویژه روستای بزرگ آبکنار را در محاصره کامل قرار داده و ضمن قطع راه‌های مواصلاتی، مردم را در وضعیت بحرانی قرار داده است. سقف‌خانه‌ها کم کم در حال فرو ریختن است. سالمندان تنها چشم به راه نیروهای امدادی و فرزندان خود هستند و هنوز فعالیت‌های انجام شده بعلت عدم اتخاذ تدابیر پیشگیرانه، کافی نیست.

آقای دکتر خواهشمندم با دستور به همه دستگاه‌ها برای کمک‌رسانی از بروز یک فاجعه جلوگیری فرمائید.

جمله کلیشه‌اي «بارش‌ها بیش از انتظار بود» دردی از پدران و مادران گرفتار در برف دوا نمی‌کند.

آقای دکتر! خواهشمندم شما کمک کنید.

خداوند یار و نگهدارتان باد


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 15 بهمن1392 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


داستان فرشته بيكار

يك روز مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي‌كند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديدكه سخت مشغول كارند و تند تند نامه‌هايي را كه توسط پيك‌ها از زمين مي‌رسند، باز مي‌كنند و آنها را داخل جعبه مي‌گذارند. مرد از فرشته‌اي پرسيد: شما چكار مي‌كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه‌اي را باز مي‌كرد، گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي‌گيريم.

مرد كمي جلوتر رفت. باز تعدادي از فرشتگـــان را ديد كه كاغذهـايي را داخل پاكت مي‌گذارند و آن‌ها را توسط پيك‌هايي به زمين مي‌فرستند.

مرد پرسيد: شماها چكار مي‌كنيد؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي‌فرستيم.

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي‌دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي‌توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافيست بگويند: خدايا شكر.


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 5 آذر1392 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت


خداوند از نگاه ملاصدرا

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می‌آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر میشود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

ناامیدان را امید میشود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا میشود

و محتاجان به عشق را عشق میشود

خداوند همه چیز میشود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید

از ناجوانمردی‌ها

ناراستی‌ها

نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره‌ی شما

با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند

مگر از زندگی چه می‌خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود؟

که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود

که به نفرت پناه می‌برید؟

که در حقیقت یافت نمی‌شود

که به دروغ پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود

که به خلاف پناه می‌برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده‌اید

که انسانیت را پاس نمی‌دارید؟!

از سخنان ملاصدرای شیرازی


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 18 تیر1392 ساعت 17 موضوع | لینک ثابت


...

پیشانی حاجیِ شهر پینه بسته


و دستان پدرم نیز !


تازه فهمیدم که پدر


عمری با دستانش نماز میخواند ...


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 18 تیر1392 ساعت 10 موضوع | لینک ثابت


ياد من باشد از فردا صبح

 

یاد من باشد از فردا صبح

جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا،  آب ، زمین

مهربان باشم،  با مردم شهر

و فراموش کنم،  هر چه گذشت

خانه ی دل،  بتکانم ازغم

و به دستمالی،  از جنس گذشت

بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل

مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش

دست در دست زمان بگذارم

 یاد من باشد فردا دم صبح

به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

و به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش، نگردد فردا

زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

گرچه دیر است ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم، در دل

لحظه را در یابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی  خودم، عرضه کنم

یک بغل عشق از آنجا بخرم

 یاد من باشد فردا حتما

به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

 یاد من باشد فردا حتما 

باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

و بدانم که شبی خواهم رفت

و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

 یاد من باشد

باز اگر فردا، غفلت کردم

آخرین لحظه ی از فردا شب ،

من به خود باز بگویم

این را

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت......


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 13 خرداد1392 ساعت 12 موضوع | لینک ثابت


چه كسم من؟

چه کسم من؟ چه کسم من؟ که بسی وسوسه مندم


که از این سو کشندم،که از آنسوی کشندم


نفسی آتش سوزان، نفسی سیل گریزان


ز چه اصلم؟ ز چه فصلم؟ زچه بازار خرندم؟


نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم


نفسی زین دو برونم، گه بر آن بام بلندم

(دیوان شمس)


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 8 خرداد1392 ساعت 19 موضوع | لینک ثابت


چه کسانی عاشق همسرانشون هستند ؟

یه همایشی برای زنها به اسم چگونه با همسر خود عاشقانه زندگی کنید برگزار شده بود
توی این همایش از خانومها سوال شد : چه کسانی عاشق همسرانشون هستند ؟
همه ی زنها دستاشون رو بالا بردن
سوال بعدی این بود که : آخرین باری که به همسرتون گفتید عاشقش هستید کی بود؟
بعضی ها گفتن امروز ... بعضی ها گفتن دیروز... بعضی ها هم گفتند یادشون نمییاد
بعد ازشون خواستند که به همسرانشون اس ام اس بفرستند و بگن: همسر عزیزم من عاشقت هستم
همه اینکار رو کردند
ازشون دوباره درخواست کردند گوشیشون رو

بدن به کناریشون تا جواب اس ام اسهایی که براشون
اومد بود رو بلند بخونن
خوب یکسری از جواب اس ام اس ها رو براتون نوشتم
شما؟ -
اوه مادر بچه های من ، مریض شدی؟ -
عزیزم منم عاشقتم -
 حالا که چی ؟ بازم ماشین رو کجا کوبوندی؟ -
من منظورت رو متوجه نمی شم؟ -
باز دویاره چه دست گلی به آب دادی ؟ این سری دیگه نمی بخشمت -
؟؟!! -
 خوب برو سر اصل مطلب ، چقدر پول لازم داری؟ -
من دارم خواب می بینم ؟ -
اگه نگی این اس ام اس رو واقعا برای کی فرستادی قول میدم یکی رو بکشم -
ازت خواستم دیگه تو مشروب خوردن زیاده روی نکنی
-


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 24 اردیبهشت1392 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت


تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران

خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هیچ ندانست که بود

خود اوهم به یقین آگه نیست

چون نمی داند کیست

چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست

قیصر امین پور


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 2 اردیبهشت1392 ساعت 18 موضوع | لینک ثابت