آمديم؛ با سلام به مردم ايران، اين يكي از تيترهاي صفحه اول روزنامه تهران امروز در شماره اول خود بود. روزنامهاي كه روز شنبه 27 آبان 1385 اولين شماره خود را به چاپ رساند روزنامهاي با نيروهاي اكثرا حرفهاي با مديرمسوولي آقاي پرويز اسماعيلي با سابقه اي خوب و شناخته شده شروع به كار كرد.
سياستهاي كلي روزنامه بيشتر در موضوعات اجتماعي پيش ميرفت كه انصافا هم در اين حيطه خوب عمل كرد. بنده هم با تماس يكي از دوستان در تاريخ شنبه 4 آذر 1385 يعني از شمار 6 روزنامه آنجا مشغول به كار شدم. روزهاي سختي بود. زمستانش كه نه بخاري، نه شوفاژي و تابستاني كه از گرماي زياد، گرمازده ميشديم و بي نظميهايي كه در شروع به كار هر موسسهاي وجود دارد در آنجا به حد كافي وجود داشت كه در حين كار واقعا عذابآور ميشد. خلاصه ما هم شديم عضوي از اين روزنامه و اين امر سعادتي شد تا بتوانيم دوستان قديم خود كه در روزنامههاي مختلف از جمله دوستان خوبم در روزنامه تعطيل شده انتخاب را دوباره ديدار كرده و در كنار آنها و با يادآوري خاطرات خوش «انتخاب» مشغول به كار شويم. خلاصه خيليها آمدند و رفتند و ما هم مانديم تا روزنامه رسيد به شماره 443 در تاريخ 1/4/1387 همراه با ويژهنامهاي درباره نقد عملكرد دولت آقاي احمدينژاد؛ ويژهنامهاي كه باعث تعطيلي آن شد.
بگذريم نزديك به 2 سالي در «تهرا ن امروز» مشغول به كار بوديم ولي چه راحت به تعطيلي كشيده شد. هرچند قبلا تجربه اينچنيي داشتيم ولي باز جاي تاسف دارد كه چرا امنيت شغلي براي شغل روزنامهنگاري وجود ندارد و حتي با سليقههاي شخصي مديران تعدادي از بيكار ميشوند. به هر حال امیدواریم همه بچههاي تهران امروز بتوانند جايي مشغول به كار شوند و به اميد روزي كه ديگر هيچ روزنامهاي تعطيل نشود و هيچ خانوادهاي از اين بابت دچار استرس و نگراني براي آينده نباشد.
نوشته شده توسط محمد لوری آبكنار در جمعه 14 تیر1387 ساعت 5:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
مرداب
ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام
من همونم كه يه روز ميخواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم
اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند
توي چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون
خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم ميكنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا ميبينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم
هيچي باقي نيست ازم لحظههاي آخره
خاك تشنه همينم داره همراش ميبره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر ميكنه كه مياره دست باد
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY